الهه بهشتی

خرید بک لینک
پشت میزش نشسته بود و بدون توجه به من غذایش را می خورد. انگار نه انگار چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده است. از این که نتوانسته بودم آن طور که باید جوابش را بدهم حرص می خوردم. باید به او نشان می دادم آن قدر ها هم بی عرضه نیستم که در برابر حرف هایش سکوت کنم. از جا بلند شدم و به طرف او رفتم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. فریاد کشیدم :" هوی ، تو فکر کردی کی هستی که هر چی دلت بخواد بگی و بیای بشینی با خیال راحت غذاتو کوفت کنی؟ "هیچ توجهی به من نمی کرد. بی تفاوت به حرف های من غذایش را می خورد و در کمال خونسردی کارش را انجام می داد. این بیشتر مرا عصبی می کرد. باید کاری می ک الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه خنده دار,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی,داستان کوتاه غمگین, نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:11

چرا کسی از من تقدیر نمی کند؟ گاهی اوقات این سوال برایم پیش می آید که چرا هیچ کس آن طور که باید از من قدردانی نمی کند؟ اولین باری که این سوال فکرم را به خود مشغول کرد ، 10 سالم بود. مرد سبیل کلفت همسایه ، گربه ای را زیر گرفت و من این را دیدم. حتی هنوز هم بعضی شب ها که خیلی می ترسم صدای جیغ آن گربه را می شنوم. وحشتناک ترین جای قضیه آن جاست که فهمیدم سبیل کلفت حتی ترمز هم نگرفت.پدرم یک بار کشیده ی آبداری به من زد و گفت که باید او را مودبانه صدا کنم اما من هنوز هم وقتی به او فکر می کنم ، یواشکی او را سبیل کلفت صدا می زنم و از این شجاعتی یواشکی حسابی کیف می کنم.بعد از الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه خنده دار,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی,داستان کوتاه غمگین, نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 14:58

صفحه بندی